درست از همان روزهایی که فروشنده بعنوان اثر جدید اصغر فرهادی کارگردان نام آشنا و صاحب سبک سینمای ایران و جهان رونمایی شد و به تبلیغات رسانه ای راه یافت من هم شاید مثل دیگر علاقمندان آثار فرهادی مترصد اکران عمومی فیلم بودم تا پس از مدتها سینما را بار دیگر به بهانه فروشنده تجربه نمایم.ولی متاسفانه با وجود آگاهی از موعد اکران به جهت ترافیک شغلی و البته به اصطلاح صمیمانه، سر کیف نبودن نتوانستم فیلم را در زمان پخش عمومی تماشا کنم.
تا اینکه چند روز پیش بلاخره در یک اقدام ضربتی و دو فوریتی از طریق نعمت اینترنت و دانلود در یک خاوت سرشار از حس فیلم و سینما تمام بعدازظهر را با فروشنده گذراندم.و باز مثل همیشه با وجود حفظ تمام عناصر و محتوای فیلمهای قبلی و باز پرداخت فیلم در ژانر ملودرام و مانور روی یک حادثه و یا اتفاقی که فی مابین یک زوج از طبقه روشنفکر جامعه می گذرد هیچ اثری از خستگی و یا کلافگی و ندامت از تماشای فیلم بهم دست نداد و اتفاقا مثل گذشته آن حس دلپذیر را دوباره پس از پایان فیلم در خودم احساس نمودم.و بی اراده تصمیم گرفتم به سیاق سلیقه شخصی و اندک نگاه حرفه ای به سینما از منظر جامعه شناسی، تحلیلی از زاویه بررسی به موضوع سناریو داشته باشم.
خوشبختانه و از سر خوش یمنی، ماجرای تاخیر در تماشای فیلم و نگارش مقاله با فستیوال آکادمی اسکار و انتخاب فیلم فروشنده بعنوان برترین فیلم خارجی زبان مصادف گردید و نگرانی خودم از جهت عدم تطابق فاصله زمانی از اکران و نگارش مقاله به نوعی مرتفع گردید.
شروع فیلم همان آنونسی بود که قبل از اکران عمومی برای تبلیغات بکار گرفته شده بود صحنه دلهره آور و مضطرب ریزش آپارتمان که با هیاهو و شتاب و عجله خانوارهای ساکن آپارتمان و اولین لانگ شات از شهاب حسینی در نقش عماد که نقش اصلی فیلم نیز برعهده دارد آغاز می شود البته قبل از آغاز سکانس اول موسیقی تیتراژ در نوع خود جالب توجه بود صدای کلیشه حرکت قطار با آکسوسواری از صجنه تئاتر که البته در ادامه فیلم تماشاگر به ماهیت واقعی صدای تیتراژ که در واقع صدای تمپو یکی از عوامل تئاتر مرگ فروشنده هست پی می برد و اینرا شاید به حساب سورپرایز کارگردان برای سرگرمی تماشگران نیز گذاشت که معمولا در پروسه سناریو معمول است وبیشتر از سلیقه کارگردان و یا موزیسین فیلم نشات می گیرد.
در یک نگاه کلی فروشنده مثل آثار قبلی فرهادی یک ملودرام تیپیکال هست وهیچ تفاوتی با گذشته و چدایی و درباره الی ندارد و نمی توان آنرا یک اثر متفاوت به شمار آورد که فرهادی را از کلیشه ملودرام روشنفکرانه جدا بسازد در واقع این موضوع علاوه بر یک نقطه ضعف بزرگ برای فرهادی که مشخصا می خواهد خود را در قواره یک کارگردان جهانی عرضه بدارد شاید فراتر از انگاره نگارنده یک اراده و تصمیم شخصی کارگردان برای انتخاب ژانر دائمی برای زمینه شغلی و حرفه ای خود می باشد و حتی به نحوی شاید فرهادی با تمرکز کش و قوس دار بر روی ژانر ثابت ملودرام اهدافش بیشتر از صرف دامنه سینما ست و در واقع وی سودای دیگری غیر از سینما و هنر در سر می پروراند و دغدغه اش یک مساله چالش برانگیز اجتماعی سیاسی ست که با ابزار سینما به سراغ آن رفته است و ریشه همه آن دغدغه را در نهاد خانواده می بیند و در واقع همه داستان و سناریو ریشه در خانواده و ارتباط ان با جامعه می گذرد و این همان کلیشه دائمی و همیشگی و ظاهرا دامنه دار اصغر فرهادی می باشد و البته برخلاف ویژگی های کلافه کننده کلیشه، فروشنده و دیگر آثار فرهادی را باید از این قاعده مستثنی دانست شاید یکی از بی شمار دلایل آن انتخاب ذائقه آثار در بستر طبقه متوسط روشنفکر جامعه و نمایش کلنجار زندگی آنان است که یک نوع ایجاد همدلی و هم ذات پنداری سناریو با طیف وسیعی از مخاطبان می باشد که موفقیت آثار فرهادی را رقم زده است و این در جای خود برای ذکاوت کارگردان تحسین برانگیز می باشد.
موضوع چالش برانگیز فرهادی در فروشنده در برآیند کلی، مساله شرافت و نمایش تعهد جامعه ایرانی به این مساله انسانی و اخلاقی می باشد که در قواره چند تیپ از کاراکترهای اجتماعی به تصویر کشیده است و در نتیجه گیری نهایی فیلم در چند نقطه عطف شامل سکانس های از دیالوگ های تامل برانگیز حول موضوع شرافت مانور می دهد و شاید تنها وجه تمایز فروشنده نسبت به دیگر آثار، غلبه مطلق دیالوگ بر سایر جوانب فیلم هست در واقع فروشنده بیشتر یک تله تئاتر است تا فیلم و همه سکانس آن بین صجنه تئاتر و چارچوب خانه در نوسان است و همه ماجرا در پرانتز این دو مکان می گذرد و برخلاف آثار قبلی حتی فرصتی برای سرگرمی و تفریح مخاطبان نیز در نظر نگرفته است و به تعبیری یک ملودرام فلسفی ست و تماشاگر رغبت نمی کند لحظه ای از دیالوگ را از دست بدهد به خاطر اینکه سناریو در هم تنیده است و وابسته به دیالوگ، که تمرکز بیشتری را از تماشاگر طلب می کند.
فرهادی با سبک خاص خود با تاکید و تمرکز بر چند دیالوگ پیام فیلم را به تماشاگر فهیم منتقل می کند و این را در قواره روشنفکری و منتقدانه نقل می کند. ریزش یک ساختمان ظاهرا کلنگی در لحظات آغازین فیلم و تصویر لانگ شاتی از بیل مکانیکی در همجواری آپارتمان که بطور حتم با خاکبرداری به فونداسیون آپارتمان آسیب وارد ساخته و منجر به ریزش زلزله وار آپارتمان شده است در واقع نشاندهنده شیوع عدم تعهد و تزلزل در جامعه می باشد که فرهادی آنرا در نماد بیل مکانیکی و آپارتمان فرسوده جلوی دوربین برده است و عماد و رعنا در قامت یک خانواده متوسط و متعهد جور آنرا به دوش می کشند این بار فرهادی نفش اول فیلم را در قواره عماد بعنوان یک معلم متعهد و مومن به نهاد خانواده نشان می دهد که با وجود دغدغه نان و مسکن همچنان به باور ها و اخلاقیات و هنجارهای جامعه و فرهنگ وفادار می باشد ولی غم نان و مسکن تمرکز و نشاط را از زندگی اش گرفته است همواره با ته مانده ای از غم زندکی می کند و فرقی نمی کند که در کنار رعنا بوده باشد یا در کلاس با شاگردانی مملو از شیطنت و یا در روی سن نمایش، بهرحال کاراکترش تراژدیک است و از وضعیت موجود ناراضی ست و این همان تیپ انتخابی یک فرد از طبقه متوسط روشنفکر می باشد که این بار نیز سوژه فرهادی قرار گرفته است.
فیلم در سکانسهای آغازین بیشتر حول عماد بعنوان یک تیپ مورد نظر جامعه با ویژگی مشخص و ارتباطش با جامعه در کادری از کلاس مدرسه با دانش آموزانش که به لحاظ روانشناختی تنها غرور و سرگرمی شان سربه سر گذاشتن روی همدیگر و متلک های شیرین و تلخ به معلم همان عماد می باشد می گذرد و البته پر از دیالوگهایی با چاشنی ایما و اشاره است که از زبان عماد و یا تک تک دانش آموزان جاری می شود و نقطه اوجش همان است که دانش آموز از عماد می پرسد" آقا ببخشید آدم چه جوری گاو می شود و عماد با مکثی از تامل می گوید آروم آروم" و یا ارتباط نقش عماد در تئاتر مرگ فروشنده در نقش یک فروشنده و در زندگی واقعی خود که در واقع از سر ناچاری تنها سرمایه خود که یک ماشین 206 است به فروش گذاشته است و چقدر این ارتباط را فرهادی با خلاقیت به تصویر کشیده است و در واقع میخواهد به تماشاگر نشان دهد که عماد اصالتا و در زندگی واقعی خود نیز یک فروشنده ای بیش نیست با اینکه یک معلم فهیم است و یا دیالوگ های دیگر که از زبان دانش آموزان در قالب متلک بار عماد می شود و جالب اینکه عماد نه تنها به دل نمی گیرد بلکه با آنها همسو می شود و در میان آن متلک ها یکی نشاندهنده باور دانش آموزان به شخصیت متعهد و مقید عماد بود که با جمله" مگه شما هم خلاف می کنین آقا" از زبان یکی از شاگردانش بیان می شود. در کل سکانس کلاس شاید اغراق نباشد خودش به تنهایی یک مستند اجتماعی تکاندهنده است و مملو از پیام ها و دغدغه هایی که فرهادی از زبان عماد و دانش آموزان با تلخی به تماشاگر منتقل می کند و در عین حال زیباترین و دلپذیرترین سکانس های فیلم محسوب می شود.
بلافاصله بعد از پایان سکانس کلاس که در واقع مقدمه فیلم به لحاظ انتقال محتوا به تماشاگر بود سکانس قابل توجه بعدی در داخل تاکسی با کلوزآپی از عماد با قیافه و چهره پریشان می گذرد که اعتراض خانمی که کنار عماد پشت تاکسی نشسته است کاملا تمرکز عماد را برهم میزند و عماد با نگاه تلخی کمی خود را جمع و جور می کند ولی خانم چند لحظه بعد اینبار با تحکم به راننده گوشزد می کند که اگر ممکن است جایش را با آقا پسری که جلو نشسته و از بد حادثه شاگرد عماد نیز هست عوض کند و در واقع خانم با این حرکت عماد را در مضان اتهام بد اخلاقی قرار می دهد و عماد تنها به خود خوری کفایت می کند بدون اینکه لب از لب بگشاید و انگار خود عماد نیز بد اخلاقی های نهفته در پستوی جامعه و عدم حاشیه امنیت زنان در روز روشن را قبول کرده است و حتی این باور را چند روز بعد به هنگام ترک کلاس در پاسخ به شاگردی که همراه وی در تاکسی بود و شاهد ماجرا ابراز می کند با گفتن اینکه" حتما قبلا تجربه تعدی از جانب دیگران را در هم چنین وضیعتی داشته است گناهی ندارد".در این سکانس مسلما فرهادی یک پیام مستقل از کلیات سناریو را در نظر داشته است که همدردی با جامعه زنان و دغدغه امنیت اجتماعی آنهاست که به زیرکی تمام حول شخصیت عماد درون فیلمنامه گنجانده است.
تیپ شخصیتی ثانوی که فرهادی می خواهد روی آن تاکید کند رعنا در نقش زن عماد و یا در قامت مجموع یک زن و شوهر و یا یک خانواده متقید روشنفکر که عاشق زندگی هستند ولی روزمرگی با ترافیک و مشکلاتش مجالی به زندگی عاشقانه نمی دهد و اینرا در قواره رعنا به تصویر می کشد زنی که نشانه و نماد تقید واقعی ست و نگاه خوشیبنانه به جامعه دارد و برخلاف تیپ های آثار قبلی نشانه ای از حول و دستپاچگی در آن نیست و حتی جلوه ای از احترام و تمکین به حقوق خود و شوهر است و البته کاراکتر واقعی خود ترانه علیدوستی نیز جز این نیست و در نقش هایش نیز خودش را بیشتر بازی کرده است ولی با وچود این برای این تیپ بهترین شخصیت خود ترانه علیدوستی می توانست باشد که فرهادی مسلما به این نکته پی برده بود.

در ادامه فیلم فرهادی روی نقش بابک با بازی بابک کریمی تاکید می کند و وی را نماد یک هنرمند روشنفکر با آغشته به بعضی از بدفرمهای اجتماعی نشان می دهد که به ظاهر در جامعه خود را یک شخصیت موجه نشان می دهد ولی در پستو از یک شخصیت نابهنجار برخوردار هست که هیچ دوست ندارد کسی از دوستان و نزدیکانش پرده از عادت های آنورمش بردارد ولی حوادث برخلاف میل بابک طوری رقم میخورد که دستش برای عماد رو می شود و عماد تمام بغض و دلخوری خود را به بابک بر سر صحنه تئاتر با اضافه کردن کلمه هرزه به دیالوگ به نوعی اعلام می کند و حتی آب خنکی بر نگاه تماشگران نیز می ریزد. علاوه بر این یک دیالوگ مهم نیز میان نقش بابک و عماد می گذرد آن هنگامی که عماد و رعنا از خانه بابک بازدید می کنند و عماد رنجش خود را از بافت حاکم بر فضای شهر تهران را با ابراز اینکه ایکاش میشد یک بولدورز زیر این شهر گذاشت و این شهر رو دوباره از نو ساخت و بابک در پاسخ می گوید این شهر یکبار آوار شده و از نو ساخته شده حالا شده این، و این در واقع بیشتر از نگاه خود فرهادی نشات می گیرد که ناامیدی و ناراحتی خود را به این شکل ادا می کند.
بعد از این برداشت در ادامه فیلم،فرهادی بدون اینکه کوچکترین گرایی به تماشاگر بدهد در یک غفلت زیرکانه لوکیشن حمام را در کلوزآپی با رعنا به تصویر می کشد که در ادامه تماشاگر متوجه می شود که همان لوکیشن در واقع نقطه عطف فیلم نیز هست و سوژه اصلی سناریو نیز همانجا رقم خواهد خورد و در واقع فیلم به قبل و بعد از این سکانس تقسیم می شود و رابطه و نگاههای غم انگیز عماد و رعنا در جریان حادثه دلخراش تعرض ناموسی دل هر بیننده ای را به درد می آورد دیالوگ هایی که در ادامه مابین عماد و رعنا با آن آرامش و خونسردی ادامه می یابد هر کدام برای خودش یک دردی را در ذهن بیننده تداعی می نماید. حیثیت و شرافتش در اثر یک سهل انگاری جراحت عمیقی برداشته است که جای زخمش تا ابد در فاصله زندگی زناشویی شان خودنمایی خواهد کرد و این همان دردی ست که عماد را از درون نابود ساخته و درهم ریخته است و فرهادی در ادامه تمام تمرکز خود را بر رفتار عماد بعد از حادثه می گذارد و به دلخواه خود و حتی تعمدا درست برخلاف ذائقه رایج و مرسوم یک مرد ایرانی در برخورد با چنین حوادث ناموسی یک واکنش رفتاری بدیع از عماد را در قالب یک حرکت رفتاری خردمندانه فرهنگ سازی می کند و می خواهد به زعم نگارنده این پیام را به بیننده منتقل کند که " در این میان زن هیچ تقصیری نداشته است" و زن قربانی نافرمی حاکم بر جامعه شده است.
در نهایت سکانس نهایی و یا فینال که لحظه رودرویی عماد با مرد متجاوز را در همان منزل قدیمی که هر آن در حال ریزش و سقوط هست را نشان میدهد همان لحظه ای که بصورت کلیشه ای در فیلمفارسی تماشاگران منتظر انتقام عماد از مرد متجاوز هستند که به اصطلاح تا چه اندازه سرو کول آن مرد را در هم خواهد شکست و یا به اصطلاح لاله زاری تا چه اندازه قیمه قیمه خواهد کرد که متاسفانه با شگرد روشنفکرانه فرهادی بیشتر تماشاگران از رویارویی کاملا متفکرانه و خونسردانه عماد با مرد متحاوز جا می خورند و حتی در جای خود میخکوب می شوند و یا شاید بعضی از تماشاگران به رگ غیرتشان بر می خورد و از تماشای ادامه فیلم نیز منصرف می شوند چرا که روشنفکرترین مرد ایرانی نیز چنین برخوردی از عماد را قبول ندارد ولی در اینجا نیز فرهادی شهامت به خرج داده و تابو شکنی می کند و ابایی ندارد از اینکه موردهتک حرمت جامعه مذکر ایرانی غیرتمند قرار بگیرد و از نگاه تماشاگران به جهت یک پاشنه آشیل خود خواسته بیفتد.
مضاف بر این در واقع این سکانس نقطه اوج فیلم نیز به شمار میرود و بینندگان نیز لحظه به لحظه مترصد انتقام از راننده وانتی جوان(آقا مجید) توسط عماد هستند ولی وقتی که زنگ در به صدا در می آید و نگاه عماد پله ها را دنبال میکند تماشاگران نیز مثل عماد از دیدن پیرمرد جا می خورند ولی عماد با خونسردی تمام پیرمرد را به داخل دعوت میکند و با باز کردن سر صحبت با پیرمرد با تواضع و احترام وی را پدر خطاب می کند و پس از اندکی صحبت سر موضوع بار که از قرار قبلی کتابهای تقریبا حجیم عماد می باشد که برای جابجایی نیاز به کارگر دارد عماد که برای خودش مشخص است که دیدار از چه قرار است به یکدفعه سراغ مجید را می گیرد و در خلال صحبت با پیرمرد متوجه می شود که مجید داماد پیرمرد است و مناسب می بیند که موضوع را با پیرمرد در میان بگذارد و پیرمرد پس از شنیدن حرفهای عماد از او فرصت می خواهد که موضوع پیش آمده را پیگیری کند و شدیدا نیز از وقوع حادثه شنیع متاثر می شود.
و از عماد اجازه می خواهد که شب پس از پیگیری موضوع جریان را به اطلاع عماد برساند و از بابت اطلاع رسانی حادثه و پی بردن به شخصیت نا بهنجار مجید نیز از عماد تشکر میکند ولی در یک لحظه همه چیز زیر و رو می شود و عماد با ذکاوت پرده از ماجرا بر می دارد و تماشاگران را نیز آگاه میکند با اینکه برای آنها موضوع مشمئز کننده می رسد و اصلا نمی خواستند فرهادی شاید با این بی اعتمادی به جامعه ایرانی نگاه کند هر چند که واقعیت داشته باشد ولی باز فرهادی این ریسک را پذیرفته و از وجود چنین شخصیت های لنجزار در پستوی جامعه ایرانی پرده بر می دارد .
اوج این برداشت زمانی ست که عماد در را به روی پیرمرد قفل می کند و به وی می گوید که چطور شماره دامادش را ندارد و حتی چطور دامادش نیز شماره وی را ندارد و با پریشانی از وی می خواهد که جورابش را در بیاورد و پیرمرد مقاومت می کند ولی حداقل تماشاگر با مشاهده قیافه درهم رفته پیرمرد همه ماجرا برایش هویدا می شود و سنگینی حادثه پیش از پیش برای تماشاگر سخت می شود و وقتی عماد با اصرار جوراب پیرمرد را در می آورد چهره مرد متجاوز که همان خود پیرمرد بوده است برای عماد عریان می شود و شرم و غیرت توامان جو خانه را دربر می گیرد در یک طرف عماد با خشم و غیرت حاکم بر سرتاسر وجودش که البته خشم تماشاگران را نیز دنبال خود دارد و در طرف دیگر پیرمرد ملعون متجاوزا که موش مردگی اش دیگر برملا شده و همه چیز را باخته است و البته نکته ظریفی که فرهادی در اینجا بکار برده است جنس شخصیت پیرمرد را از طبقه مطلقا اراذل و نابهنجار اجتماعی که در هر رذیلتی پای انها در میان است نشان نداده است بلکه پیرمرد از جنس یک طبقه معمول پرولتری جامعه است که عمرش را وقف تلاش برای خانواده اش کرده و از یک زن و فرزندان نجیب برخوردار است ولی خودش قربانی عادتهای نابهنجار اجتماعی شده که شاید تنها خودش مقصر نیست و جامعه نیز در بروز این عادت پیرمرد شریک است و این را در شرم و ندامت سهمگین پیرمرد به تصویر کشیده است و این سکانس در جای خود با همه نوسان های دیالوگ به زیبایی از آب در آمده است ولی به گمانم من نیز به مانند تماشاگران از برخورد بسیار متین و باوقار عماد خونم به جوش آمده بود و اگر اینطور پیش می رفت تنها نقطه ضعفش نصیب فرهادی می شد که در خواست عماد از پیرمرد برای تسویه حساب آخری با خود وی پس از رسیدن خانواده پیرمرد به داخل اتاق همه چیز را جبران میکند و عماد در حین بازگرداندن پولی که از روی عادات قبلی پیرمرد در خانه خانم بدگاره گذاشته بود یکهو با تمام قواره با یک سیلی سرشار از خشم و غیرت روی صورت پیرمرد خراب می شود و آه از نهاد تماشاگران بر می خیزد و نفس راحتی سر می کشند به جهت اینکه اینهمه خونسردی عماد دیگر برای تماشاگران قابل تحمل نبود ولی این شگردی بود که مسلما از ذائقه خود فرهادی برخاسته بود و بر تناسب شخصیت فرهنگی هنری عماد با رفتارش در مقابل حتی چنین حوادث شنیعی افزوده بود و به نوعی صحنه را از کلیشه فیلمفارسی نیز درآورده بود که مصداقشان در فیلم قیصر و یا آثار حتی متاخر ایرج قادری مشهود بود ولی تم آثار فرهادی در حالتی ست که حتی اگر دلش میخواست هم نمی توانست دست به این ریسک بزرگ بزند و باید این صحنه را نیز روشنفکرانه به سرانجام می رساند و این همان تفاوت سبک فرهادی با دیگران است که وی را ممتاز ساخته و داوران گلدن کلوپ و اسکار را متقاعد کرد که چایزه بهترینها را به فروشنده اصغر فرهادی در نظر بگیرند البته در این بین نباید از بازی زیبای فرید سجادی حسینی در نقش پیرمرد نیز غافل شد که با فرو رفتن در نقش بر امتیاز اثر افزوده بود و به زعم نگارنده بهترین بازی مکمل نقش پیرمرد یا همان ناصر شوکت خانم بود که فرید سجادی حسینی هنرمندانه اجرا کرده بود.
نهایتا باید گفت که چالش مورد نظر فرهادی در این فیلم اشاره به ناامنی زنان در جامعه ایرانی و آسیبهای وارده به عنصر شرافت در جامعه بود و در این بین می خواست نشان بدهد که گاهی تر هم به پای خشک می سوزد یکی از سر بی حیثیتی بدکارگی را انتخاب نموده که البته تنها خودش هم مقصر نیست و زن دیگری در این بین قربانی هوس و هرزه گی مردی می شود که درگیر یک عادت نابهنجار اجتماعی شده است و حتی ماجرا تا حدی آلوده است که مردان سالخورده را نیز مبتلا نموده است و این موضوع یکی از آفتهای زندگی در درن دشت تهران است که اینبار مورد دغدغه فرهادی قرار گرفته است که با درو کردن جوایز متعدد بین المللی و همچنین بالاترین فروش در تاریخ سینمای ایران به نحوی همه را به تعظیم وا داشت هر چند که حتی فراستی آن را یک اثر مبتذل بداند.
نگاه شرقی...ما را در سایت نگاه شرقی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 54